الغزالي
12
كيمياى سعادت ( فارسى )
عادت كند ، طبع وى گردد ، كه كودك اندر ابتدا از دبيرستان [ 1 ] و تعليم گريزان بود ، و چون وى را به الزام فرا تعليم دارند طبع وى شود ، و چون بزرگ شود همه لذّت وى اندر علم بود : خود از آن صبر نتواند كرد ، بلكه كسى كه كبوتر بازيدن ، يا شطرنج بازيدن ، يا قمار بازيدن عادت گيرد - چنان كه طبع وى گردد - همه راحتهاى دنيا و هر چه دارد اندر سر آن دهد و دست از آن بندارد ، بلكه چيزهايى كه بر خلاف طبع است به سبب عادت طبع گردد . تا [ 2 ] كسانى باشند كه فخر كنند - بر عيّارى [ 3 ] - بر آنكه بر چوب خوردن صبر كنند و بر دست بريدن صبر كنند ، و مخنّثان - با فضيحتى كار ايشان [ 4 ] - با يكديگر در مخنّثى فخر آرند ، بلكه اگر كسى نظاره كند در ميان حجّامان و كنّاسان ، ايشان نيز همچنان اندر كار خويش با يكديگر فخر كنند كه علما و ملوك با هم ، و اين همه ثمرت عادت است . بلكه كسى كه گل خوردن خوى فرا كند ، چنان شود كه از آن صبر نتواند كرد ، و بر بيمارى و خطر هلاك صبر همىكند . پس چون آنچه ضد و خلاف طبع است به عادت طبع همىگردد ، آنچه بر موافقت طبيعت است ، و دل را همچون طعام و شراب است تن را ، [ 5 ] اولىتر كه به حاصل آيد به عبادت و معرفت حقّ - تعالى - و طاعت وى . و زير دست داشتن غضب و شهوت مقتضاى طبع آدمى است ، چه ، او از گوهر فريشتگان است و غذاى وى اين است . و آنكه ميل وى به خلاف اين است ، از آن است كه بيمار شده است تا غذاى وى ناخوش شده است نزديك وى . [ 6 ] و بيمار ، باشد كه طعام را دشمن دارد و آنچه وى را زيان دارد بر آن حريص بود . پس هر كه چيزى ديگر از معرفت و طاعت حق - تعالى - دوستتر
--> [ 1 ] دبيرستان ، مكتب . [ 2 ] حتى . [ 3 ] بر عيّارى ، از سر عيّارى ، در « ترجمهء احياء » بل فاسق عيّار پيشه را مىبينيم كه مفاخرت مىكند . . . ( ربع مهلكات ، ص 163 ) . [ 4 ] با وجود رسوايى كار ايشان . [ 5 ] و براى دل همان حكم دارد كه خوردنى و آشاميدنى براى تن دارد . [ 6 ] كه در نتيجه غذاى وى ( آدمى ) براى او نامطبوع شده است .